آنتونى شرلى ( مترجم : آوانس )

65

سفرنامه برادران شرلى ( فارسى )

همراهانش به حضور شاه رسيديم چنان اوضاعى مشاهده كرديم كه هوش از سرمان رفت . بايد دانست كه در وسط شهر قزوين جايى هست كه بازار مىنامند و به طرز بازارهاى لندن ساخته شده ، اگرچه به آن قشنگى نيست . در اينجا هر قسم تجار دكان دارند . آنشب همهء دكاندارها اسبابهاى خود را به طرز قشنگى ترتيب داده و خودشان هم لباس‌هاى قشنگ پوشيده بودند . در وسط اين بازار سكومانندى ساخته‌اند كه شش ستون دارد و به قدر چندين ذرع ارض و طول و بر روى آن اسباب تزئينات و ساير امتعه مىفروشند . قالىهاى قشنگ انداخته و هر طرف را با طلا و نقره و ابريشم مزين ساخته‌اند و صندلى پادشاه را در وسط آن قرار داده‌اند . اين صندلى از نقره ساخته شده و مكلل به فيروزه و ياقوت زياد است و شش الماس بزرگ داشت كه مانند ستاره مىدرخشيد . نشيمن آن از مخمل گلى و مرواريددوزى مىباشد و چراغهاى بىحد و اندازه از اطراف آويخته‌اند . وقتى پادشاه به ميان آن آمد به سر آنتوان اشاره كرد كه پيش آن صندلى باشكوه برود و با شخص اول و ساير وزراى خود ايستاده به سر آنتوان فرمود كه بالاى آن صندلى بنشيند . ولى سر آنتوان به زانو افتاده از پادشاه معذرت خواست و گفت كه چنين جاى ملوكانه سزاوار نشستن من نيست زيرا كه خود من تابع آن اعليحضرت هستم . پادشاه به سر مرتضى على قسم خورده ، گفت : بايد بر اين صندلى بنشينيد و هركس از ايرانيان كه عزيزتر از او نباشد ، اگر از اين مطلب اكراه داشته باشد سر او را خواهم بريد . و دست سر آنتوان را گرفته و